از 1380
image

 امثال و حکم فارسی که مرحوم علی اکبر دهخدا، عمده آنها را تحت همین نام گردآوری کرده ، ضمن اینکه بسیار پر محتوی هستند امروزه نیز با گذشت ده ها و صدها سال از پیدایش این امثال و حکم هنوز هم در بسیاری از امور زندگی مصداق پیدا می کنند. فرهنگ های مختلف نیز که با روحیه شرقی سازگاری دارند، مشابه این پند ها را دارند. ترک زبانان کتابی دارند به نام (اتالارسوزی) یعنی صحبت پدران یا نصایح نیاکان که پر است از امثال و حکم.
پزعالی، جیب خالی. بیرونمان مردم را می سوزاند وداخلمان خودمان را.دروغگو کم حافظه است و الخ مطالبی هستند که روزمره با آنها درگیریم.
در دوران نوجوانی مدتی دربیمارستان هزار تختخوابی ( امام خمینی) بودم که در اتاق کناری ، مطب مرحوم دکتر محمد قریب بنیان گذار طب نوین اطفال در ایران قرار داشت.
دکتر محمد قریب مردی عالم بود که زندگی ساده و پوشاکی ساده تر داشت. تابستانها گیوه به پا می کرد و به همین دلیل شاگردان او در دوره تخصصی اطفال دانشکده پزشکی دانشگاه تهران او را دکتر گیوه ای می نامیدند. دکتر قریب بسیار آرام صحبت می کرد و صدای بلند او را کسی نشنیده بود.
روزی صدای عربده دکتر قریب در ساختمان پیچید که چون مسبوق به سابقه نبود حکایت از واقعه ای ناگوار می کرد به طرف اتاقش دویدم. زن و شوهری بچه خود را برای مداوا نزد او آورده بودند . تا مرا دید مثل اینکه خداوند شاهدی برای او رسانده رو به من کرد و گفت اصلانی بیا تو به من بگو ببینم چه طوری است که همه بیماران من شاگرد اول هستند و حتی یک بیمار شاگرد دوم ندارم. از هر پدر و مادری وضع تحصیلی فرزندش را می پرسم می گویند شاگرد اول است . رو به بچه داخل اتاق کرد و گفت این بچه خنگ است. عقب افتادگی ذهنی دارد. نام خودش را در هفت سالگی نمی تواند بگوید . می پرسم وضع تحصیلی او چطور است. میگویند شاگرد اول است. برای اینکه پز بدهند پزشک را گمراه می کنند و بیمار را بیمارتر . از قیافه بچه، پدر و مادرش وفریادهای دکتر قریب بسیار متاسف شدم ولی در عین نوجوانی از این همه دروغگوییی تعجب کردم.
صحنه آن روز اثر غریبی بر من گذاشت و بعدها که ازدواج کردم و صاحب فرزند شدم . به شهادت همسرم نه به او دروغ گفتم و نه به او پز بی محتوی دادم و نه به پزشک اطفالم دروغ گفتم و نه به خود بچه ها . در طی مراحل زندگی بسیار به افرادی برخورد می کردم که دروغ می گفتند.دروغهای عجیب و غریبی هم میگفتند و باعث خنده مردم می شدند.
در محدوده انقلاب موضوع دروغگوئی ها در ارتباط با حضور در مراسم مختلف و اینکه بغل دستی من در میدان ژاله تیر خورد و الخ بود. بعد از انقلاب عمده دروغ ها در ارتباط با نصایحی بود که به محمدرضا شاه یا هویدا کرده بودند . می گفت آقا به محمدرضا گفتم بی عرضگی نکن، ببند به گلوله یا به امرعباس (هویدا ) می گفتم فلان کار را بکن وفلان کار را نکن درحالیکه گوینده دروغ مثلاً کارمندجزء بانک صادرات یا مشابه آن بود که نه راه به دربار داشت و نه به نخست وزیری.
در زمان حاضر نیز مثلاً اتفاقی مهم در گوشه ای از شهر می افتد . به هرکس که می رسی ازمشتری و راننده تاکسی و غیره و غیره همه ادعا می کنند در زمان وقوع حادثه در همان نقطه و شاهد قضیه بوده اند. در مورد تروریکی از قضات دادگاه مستقر در خیابان خالد اسلامبولی معروف به محکمه ارشاد عده بیشماری که با آنها سرو کار داشتم خود را شاهد حادثه معرفی می کردند و به قول مرحوم دکتر قریب که می گفت همه بیماران من شاگرد اول هستند همه اطرافیان من هم در کلیه حوادث سطح تهران حاضر و ناظر، و اما داستان ما :
برخی از صبحها، شاهد حضور جمعی خانم در کافه هستم که مدتها است با هم دوره دارند و زمانی نیز دوره خود را در رئیس برپا می کنند. همه جورخانمی بین آنها هست ولی در آنچه متفق هستند خانه دار بودن همگی و اوضاع خوب مالی شوهرانشان است.چون به عادت عموم ایرانی ها، همه در یک زمان صحبت میکنند، هر یک برای رساندن صدای خود به دیگری بلندترحرف می زند و نهضت ادامه دارد تا کار به فریاد میکشدو لاجرم می شنویم سخنان همه را ناخواسته ولی جزء به جزء.
جمعی خانم به کافی شاپ آمدند. پس از روبوسی هاو قربان صدقه رفتن های اولیه شروع به صحبت کردند که چون اسامی را به یاد ندارم نام شوهرها رافرضی و به سلیقه خود می نویسم . خانمی می گفت چندروز قبل سالگرد نامزدی من با حسین بود . شب که خواستم بخوابم ساعت رولکسی زیر بالشتم بود خیلی لذت بردم . صبح که از خواب بیدار شدم دیدم حسین تمام اتاق را بدون اینکه من بفهمم گل باران کرده. به نظر من حسین آقا با استفاده از ملائک اتاق را گلباران کرده ولی چگونه اتاقی پراز گل می شود در حالیکه خانم درخواب ناز است. یکی از خانمها به قصد مچ گیری گفت تو که رولکس نداری . جواب شنید که حقیقتاً از شکل رولکس انزجار دارم ولی به روی حسین نیاوردم گاهی در منزل دستم می کنم.
خانمی می گفت پارسال که سالگرد ازدواجمان بود ، اردشیر قباله ویلای فلان شهر را که درشمال داریم به نام من کرد ولی چون اهل اینجورکارها نیست، یعنی اصلاً از تظاهر بدش می آید فقط همینطوری سند را به من داد.
خانم دیگر می گفت اگر فرامرز اینطوری به من کادو بدهد تو سرش می زنم. هدیه باید حال داشته باشد . اوایل ازدواج فرامرز جواهری برایم خریده بود ، بدون بسته بندی به من داد پرت کردم کنار و کلی دعوا و مرافعه . از آن به بعد فهمیده که اصل قیمت هدیه ، برای من مهم نیست موضوع نوع هدیه دادن است . خانمی سوال کرد حالا به چه صورتی به تو کادو می ده د. گفت بیچاره دیگر یاد گرفته هم بسته بندی می کند و هم با قربان صدقه همراه می کند.
بحث ادامه داشت و هر کسی روی دست دیگری بلند می شد. یکی می گفت شوهرم صبحها قبل از اینکه سرکار برود صبحانه من را روی تختخواب برایم سرو می کند. دیگری می گفت شام ها با اردشیر است من دست به سیاه و سفید نمیزنم. یکی از سورپرایز سفر خارج می گفت.یکی از کامپیوتری که شوهرش خریده بود داد سخن می داد. یکی موبایل جدیدش را نشان می داد و به حساب کادو شوهرش می گذاشت. یکی می گفت کادو ازدواج ماشین هدیه گرفته . دیگری از رزرو ب.ام
که شوهرش انجام داده می گفت و این جلسات و این پزها تداوم داشت و دارد .
در هر شغل و سمتی هستیم. با هر درجه تحصیلی که داریم . همه کم و بیش از زندگی یکدیگر باخبریم. اگر بی خبر هم باشیم بخوبی می دانیم مرد ایرانی عادت نکرده سالروز نامزدی ، آشنایی یا ازدواجش اتاق خواب خانم را گلباران کند. امروزه روز زن و شوهرهائی که با هم کمتر دعوا می کنند جزو خوشبخت ترینها هستند ، پس این پزها برای چه؟چرا آرزوهای خود و خواسته هایمان را برای دیگران داستان واقعی می سازیم در حالیکه همه ما که خود نیز به نوعی دروغ میگوئیم نمیفهمیم همه بر دروغ ما واقفند .بهتر نیست به جای دروغ های رویائی حقایق را برای هم بازگو کنیم . با درددل خود را سبک نمائیم و شاید در همین صحبت ها و دردل ها راه چاره ای بجوئیم.